اخلاق

اخلاق - انسان شناسی - روان شناسی - متون اخلاق - اخلاق زمامداری - اخلاق جنسی - اخلاق بین الادیان - متون اخلاق انگلیسی - اخلاق و عرفان - اخلاق دینی و غیردینی - اخلاق فردی - اخلاق اجتماعی - فلسفه اخلاق - مبانی نظری اخلاق - اخلاق مجازی یا فضای سایبر و ...

روان‌شناسی اخلاق
نویسنده : فرشاد ساکی - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
 

روان‌شناسی اخلاق شاخه‌ای است از روان شناسی. ولی آن شاخه‌ای است از روان‌شناسی که با اخلاق ربط پیدا می‌کند. مثال؛ فرض کنید در نظام اخلاقی‌تان شما تصمیم بر این که جعلی باشید یا کشفی کرده‌اید ( بسته به این که جعلی باشید یا کشفی ) که حسد بد است حال بحث بر سر این است که اگر حسد بد است ولی در من راسخ شده چگونه می‌توانم این حسد را ریشه‌کن کنم.

یا اگر حسد بد است و نمی‌خواهیم بچه‌هایمان حسود بار بیایند چکار باید بکنیم؟ این راه کار مربوط می‌شود به روان‌شناسی اخلاق. روان‌شناسی اخلاق در واقع می‌پردازد به مباحث روان‌شناختی‌ای که با اخلاق از این حیث مرتبط‌اند که می‌خواهند یک فضیلت اخلاقی را راسخ کنند یا یک رذیلت اخلاقی را ریشه‌کن کنند. این می‌شود روان‌شناسی اخلاقی.

این مربوط به روان‌شناسی اخلاقی است. این مسأله دقیقا مسأله سقراط و ارسطو است. سقراط می‌گفت انسان‌ها فقط کافیست بدانند چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است. چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست است، چه چیزی فضیلت است و چه چیزی رذیلت است. همین که بدانند به مقتضای دانسته‌های خود حتماً عمل می‌کنند.

 بنابراین اگر می‌خواهید مردم اخلاقی شوند فقط یک گام باید بردارید و آن این که مردم را به خوبی‌ها و بدی‌ها و درستی‌ها و نادرستی‌ها و فضایل و رذایل و وظایف و مسئولیت‌ها عالمشان کنید به گفتة بعضی از علمای ما علموهم و کفی. همینکه به ایشان یاد بدهید چی خوب و چه بد است کفایت می‌کند. این نظر سقراط است.

 در واقع معنای نظر سقراط این است که معرفت اخلاقی حتماً به عمل اخلاقی متناسب رهنمون و منجر خواهد شد میان معرفت اخلاقی و عمل اخلاقی هیچ‌گاه هیچ شکافی وجود ندارد ارسطو تقریباً نخستین کسی است که به این سخن سقراط اعتراض کرد و گفت همیشه امکان این که شکاف وجود داشته باشد بین معرفت و عمل اخلاقی هست و او این فاصله را ناشی از چیزی می‌دانست که امروز به آن می‌گویند ضعف اراده و خود او به آن می‌گفت ضعف اخلاقی؛ ( Moral Weakness). ضعف اخلاقی یا ضعف اراده (به تعبیر امروزی ) یعنی اینکه بعضی وقت‌ها من می‌دانم که چه باید بکنم و چه نباید بکنم ولی چون سستی اراده دارم به آنچه که باید بکنم عمل نمی‌کنم یا آن چیزی را که نباید بکنم مرتکب می‌شوم.

بطور کلی زاره اخلاقی گزاره‌ای است که موضوع این گزاره یا انسان یا حالات نفسانی انسان یا افعال ظاهری انسان و محمول این گزاره یکی از این مفاهیم است؛ مفهوم خوب، بد، مفهوم درست، نادرست، مفهوم باید و نباید اخلاقی، مفهوم وظیفه یا تکلیف، مفهوم مسؤولیت، مفهوم فضیلت و رذیلت.  مثلاً وقتی که می‌گوییم راستگویی وظیفه است این یک گزاره اخلاقی است چون یکی از افعال ظاهری انسان موضوع آن و وظیفه محمول آن است این نکته اول است.

نکته دوم هم اینکه فلسفه اخلاق یک شاخه از فلسفه است و چون یک شاخه از فلسفه است بنابراین باید دقیقاً تابع روش‌های فلسفی باشد و بنابراین از آن رو که تابع روشهای فلسفی است آن چه در فلسفه اخلاق گفته می‌شود جنبه عقلی دارد ما می‌توانیم در مورد اخلاق سخنانی بگوییم که جنبة عقلی نداشته باشند ولی آنها دیگر فلسفه اخلاق نیستند مثلاً ما می‌توانیم روانشناسی اخلاق داشته باشیم کما این‌که داریم اما اینها علوم تجربی هستند.

 اینها جزو فلسفه اخلاق نیستند فلسفه اخلاق یک علم تجربی نیست یک علم کاملاً عقلی است و یک شاخه از فلسفه است بنابراین هر سخنی در مورد پدیده اخلاق می‌گوییم فلسفه اخلاق نیست و به این حیطه مربوط نمی‌شود وقتی ما دربارة اخلاق فقط سخن عقلی بگوییم آن وقت وارد فلسفه اخلاق شده‌ایم.

«پیاژه» در رابطه با «اخلاق» و تئوری رشد اخلاق در کودکان می گوید:

« مباحثی که در زمینه اخلاق کودکان مطرح کرده ام خواه و ناخواه ما را به درون مسائلی می کشاند که جامعه شناسان و روانشناسان اجتماعی امروز آن را مورد مطالعه قرار داده اند. و مثلاً «دورکیم» را به نقطه ای کشانده است که بگوید جامعه یگانه منشاء اخلاقیات است. اگر گفته «دورکیم» را بپذیریم، باید قبول کنیم که بر ای مطالعه اخلاق جائی بهتر از روانشناسی کودک نیست.

«کانت» و «پیاژه »بر سردو اصل به هم نزدیک می شوند و آن دو اصل این است که اخلاق،یا دستوری است و یا اخلاق آزاد.

«کانت» اخلاق را که از طریق ترس و اجبار است و متکی بر عامل تابعیت، «اخلاق دیگر پیرو» می نامد. «کانت» معتقد است اخلاق به معنای واقعی نیست و تنها اخلاق واقعی اخلاق «خود پیرو» است که فرد واضع و اجرا کننده مقررات برای مهار خود می باشد، در این مرحله اعمال فرد را ارزش ها و عقاید درونی و باطنی او مهار می کنند.

از نظر «پیاژه» اخلاق واقعی از رشد شناخت نشئت می گیرد و هدف شناخت سازمان دادن به خود و محیط است، که وی آن را نوعی سازگاری ADAPTATION به حساب می آورد. ولی به زعم وی، برای برقراری مبادله با محیط و سازگاری با آن، دو عمل مکمل ضرورت می یابد: یکی جذب ( درون سازی) ASSIMILATION و دیگری انطباق (برون سازی ) ACCOMODATION. هضم و جذب تجارب یا از طریق یکی کردن آن ها با ساخت ذهنی موجود انجام می گیرد و یا با ایجاد و توسعه ساخت های ذهنی جدید.

«مقصود از درون سازی، گرفتن داده های محیط خارج و وارد نمودن آن در«روان بند هاست» و منظور از برون سازی انطباق با داده های گرفته شده از محیط خارج است. تعادل بین دو کنش مذکور به سازش منتهی می شود.» (پیاژه، 1990)

به اعتقاد «پیاژه»، ساخت های ذهنی جدید در صورتی ایجاد می شوند که ساخت ذهنی موجود برای درک آن روادید کافی و یا مناسب نباشد

مفهومی در پداگوژی و روانشناسی که نشان دهنده گذارعینی و نفی دیالکتیکی  مرحله های پی در پی شکل گیری و تکوین کمی و کیفی اخلاق انسانی است. مفهوم رشد اخلاقی ، روندی تکامل یابنده از ابتدایی به پیشرفته است که می تواند هم یک فرد جداگانه و هم  تمامی  جامعه را مورد نظر داشته باشد.

 در سده هفدهم و هیژدهم میلادی، روشنفکران بدنبال تبیین مفهوم "پیشرفت"، از انگاره های دگماتیک دینی فاصله گرفته و با رویکردهای تاریخی- فلسفی در صدد تجزیه و تحلیل موضوع برآمدند. دردوران روشنگری اروپا بستر و زمینه های لازم برای چنین توانایی هایی فراهم می شد.

در حالی که "کوندروسه" و" تورگو" پیشرفت را امری قطع نشدنی و مداوم می دانستند، دیدرو، روسو، کانت و هگل آنرا روندی پر پیچ و خم ارزیابی می کردند که به آرامی و در زمانی دراز شکوفا می گردد.   

روند رشد اخلاقی ، مطابق آموزش های مارکس و انگلس ، و بر خلاف نظر زیست شناسی برآیشی ( تکاملی ) مطرح  در سده نوزدهم، روندی  تمامن تاریخی- اجتماعی و تابعی از امکان ها و داده های یک جامعه مشخص است.

در مرحله گذار جامعه نخستین و شکل گیری دولت- شهرهای باستانی، فرد هنوز بخش ناپیدا و خاموش جماعت بوده و دشمنی و خشم نسبت به بیگانگان و غیرخودی ها یک هنجار بایسته و شایسته بشمار می رفته است. با تکامل جامعه، فرد با بعد جدیدی از اخلاق آشنا می شود: مرحله رهایی از چنبره وابستگی های خونی و قبیله ای و تکیه به نیروی خود.

در ادبیات مارکسیستی، از" ماده اخلاقی" و نفی وجودی آ ن سخن رفته است.

به این معنی که انسان دارای نطفه یا جوانه ای اخلاقی نیست که بعدن در سیر تکوین فردی به شکوفایی برسد، بلکه، تنها امکان ها و نیازهای واقعن موجود اجتماعی هستند که تعیین گر رفتارها و جهت گیری های اخلاقی می باشند.  

- در روانشناسی مدرن به جنبه های گوناگون رشد اخلاقی توجه شده است:

از نظر آنتروپولوژی، مکانیسم های روانی، فنومنولوژی، رویکردهای روان کاوانه، ساختارگرایانه،....

روان شناسی اخلاق با استفاده از متدهای ویژه قلمرو خود، دستاوردهای گوناگونی داشته است که در دوران کنونی مورد استفاده های درمانی و آموزش و پرورشی  فراوانی دارد.

زیگموند فروید و باندورا، در تئوری خود به این نکته توجه می کنند که کودک هنجارهای اجتماعی را ازطریق خانواده خود دریافت نموده و می پذیرد.

اما، پذیرش آزادانه هنجارها و قبول وظیفه ها، موضوعی است که دراین تئوری های اخلاقی بدان پرداخته شده است:

- پیاژه در سال 1935 م. در تئوری ساختاری- ژنیتیکی روند رشد اخلاقی، دو مرحله را در ارتباط با رشد وتکامل داوری اخلاقی در نظر می گیرد. او به این دو مرحله از راه  بازسازی های هرمنوتیکی گفتگوهای خود با کودکان رسیده است. کودکان در برابر مشکل های اخلاقی گوناگون، رفتارهای متفاوتی نشان داده و دلیل آوری های مختلفی داشته اند.

در مرحله نخست، کودک فرمانبردار و دگرسالار ( هترونوم) است. پیامدگرایی، خودخواهی و در همان حال اطاعت از حاکم و قاعده های او، ویژه نمای این مرحله است. برپایه نیازهای انتولوژیک و داده های تاریخی- اجتماعی و محیط زیستی است که کودک مجبور به عبور از این مرحله بوده و به مرحله خودمختاری اخلاقی وارد می شود. او اکنون به چند وجهی بودن رابطه های موجود پی برده و با سیستم های متفاوت ارزش گزاری برخورد می کند. 

- کهل برگ از سال 1958 م. در بررسی های خود به مرحله های تکامل اخلاقی یک فرد انسانی دقیق می شود. او با تکیه به آموزش های ژان پیاژه،  یک مدل چند مرحله ای را برای تکامل نیروی داوری اخلاقی فرد مطرح می نماید. کوهلبرگ رفتارهای اخلاقی در شرایط دودلی ها و برهان های دووجهی را  به پرسش می گیرد (مثلن، اگر مهرداد از بیماری سرطان رنج ببرد، آیا مهرنوش، همسر او، بدلیل ناداری و ناتوانی در پرداخت پول، اجازه دارد داروی بسیار لازم ضد سرطان برای  درمان مهرداد را بدزدد؟).  

تجزیه و تحلیل داوری های اخلاقی، کوهلبرگ را به این مدل رهنمون شد.

مدل او دارای سه سطح می باشد و هر سطح از دو مرحله تشکیل یافته است که  فرد بطور منطقی و بی بازگشت از آنها عبور می کند (البته احتمال اختلال در هر مرحله وجود دارد، ولی برگشت به مرحله پیشین نه).

این مرحله ها جهانشمول بوده و ربطی به فرهنگ بومی ندارند ولی در وابستگی به سن و سال فرد می باشند:

سطح پیش سنتی: فرمانبری واطاعت از مافوق.

مرحله 1: درست چیزی است که به من گفته شده و آموخته ام.

مرحله 2: درست و اخلاقی مساوی منافع شخصی من است.

سطح سنتی : مقبولیت اجتماعی و رسمیت یافتن شخص من در جمع.

مرحله 3: درست و اخلاقی یعنی برآوردن انتظارها و توقع های دیگران.   

مرحله 4: درست و اخلاقی یعنی تابعیت از قانون و انجام وظیفه. 

سطح پسا سنتی : جانبدای ازاصول جانشمول اخلاق ( منشورحقوق بشر).

مرحله 5: درست و اخلاقی یعنی پایبندی به قراردادها و افزایش خوبی ها برای اکثریت افراد.

مرحله 6: درست و اخلاقی یعنی پذیرش آزادانه اصول اخلاق و رعایت آن.

منابع:

www.mosbateman.blogfa.com

کتاب روانشانسی اخلاق دکتر پروین


 
comment نظرات ()